در رو پشت سرم محکم می بندم و یه راست میرم طرف صندلی چوبی که گوشه اتاق جا خوش کرده ، صندلی رو ، روی زمین می کشم تا درست روبروی شومینه قرار بگیره
روی صندلی می شینم ، بوی هیزم حالم رو بد می کنه ولی حوصله جا به جا شدن رو ندارم
سرم رو میذارم روی دسته صندلی و چشام رو می بندم ، صدای سوختن هیزم افکارم رو به هم می ریزه
چشام رو باز می کنم ، نگاهم می افته به تقویمی که روی دیوار آویزون شده ، همیشه عادت داشتم که یه ضربدر می زدم کنار روزهایی که برام مهمه و حالا یه ضربدر ...
یازده اسفند ....... تقویم خیلی دور هست ولی .... دقیقا کنار یازده اسفند یه ضربدره
به فکر فرو میرم ... باز هم صدای سوختن هیزم ها .... هوای اتاق خیلی سنگینه
یکی یکی اتفاقهای مهم زندگی رو می شمارم ...
بیشتر فکر می کنم ....... آره خودشه یازده اسفند ، میگن ساعت پنج صبح بود
وای خدای من
چشام رو می بندم ، دیگه صدای سوختن هیزم ها برام مهم نیست
صندلی رو به عقب می کشم ، صدای قیژ قیژ صندلی بلند میشه
احساس می کنم که هوا سردتر شده ، چشمام رو باز می کنم و از روی صندلی بلند میشم ، یکی از هیزم ها رو بر می دارم که یک دفعه صدای باز شدن در رو می شنوم و باد شدیدی که وارد اتاق میشه
تقویم از روی دیوار کنده میشه و یه راست می افته توی شومینه ، تقویم کم کم می سوزه ...
هیزم رو سر جاش میذارم و به ساعت اتاقم نگاه می کنم
ساعت یک و سی دقیقه نیمه شب رو نشون میده ...... امروز دوازدهم اسفنده
امروز دوازدهم اسفنده و ...... پس اون ضربدر
یازده اسفند روز مهمی بود؟! ...ش.ا.ی.د
کسی نگفت ، پس خودم میگم تولدم مبارک
+ نوشته شده در ساعت   توسط مردی در حال پایکوبی
|