جماعتی در حال خندیدن به من ... و من ... در حال خندیدن به جماعتی
چیزی برای گفتن ندارم ، جز تسلیتی برای تمام روزهای رفته یه روز شروع شد و حالا دیگه وقتشه که ... فقط می تونم بگم که از همه شما ممنونم ، از همه شما هنوز دامنه دارد هنوز هم که هنوز است ، درد دامنه دارد
سامان دوست خوبم ، همیشه شاد باشی ندا خانم و نگار خانم امیدوارم که در تمام مراحل زندگی موفق باشید مورچه کوچولو ، امیدوارم باز هم وبلاگ شعرها و عکسها رو ببینم که پر از شعر و عکسای زیبا هست شیرین ، فامیل خوبی نبودم ، اگه با حرفام ناراحتت کردم من رو ببخش آرام مهربون ، میگن سکوت سرشار از ناگفته هاست مریم بانو ، بهترین ها رو برات آرزو می کنم فریناز ، mgh ، هستی ، پانیذ ، علی ، محمود ، سجاد ، لیدا ، فواد و تمام دوستان عزیزم امیدوارم که همیشه شاد باشید
همراه شو عزیز ، تنها نمان به درد ، کاین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود ، دشوار زندگی هرگز برای ما ، بی رزم مشترک آسان نمی شود ، همراه شو عزیز خداحافظ دوستان ، خداحافظ مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو یادم از کِشته خویش آمد و هنگام درو گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید گفت با این همه از سابقه نومید مشو
این روزها که می گذرد ، هر روز در انتظار آمدنت هستم ، اما با من بگو که آیا من نیز در روزگار آمدنت هستم ؟ در رو پشت سرم محکم می بندم و یه راست میرم طرف صندلی چوبی که گوشه اتاق جا خوش کرده ، صندلی رو ، روی زمین می کشم تا درست روبروی شومینه قرار بگیره روی صندلی می شینم ، بوی هیزم حالم رو بد می کنه ولی حوصله جا به جا شدن رو ندارم سرم رو میذارم روی دسته صندلی و چشام رو می بندم ، صدای سوختن هیزم افکارم رو به هم می ریزه چشام رو باز می کنم ، نگاهم می افته به تقویمی که روی دیوار آویزون شده ، همیشه عادت داشتم که یه ضربدر می زدم کنار روزهایی که برام مهمه و حالا یه ضربدر ... یازده اسفند ....... تقویم خیلی دور هست ولی .... دقیقا کنار یازده اسفند یه ضربدره به فکر فرو میرم ... باز هم صدای سوختن هیزم ها .... هوای اتاق خیلی سنگینه یکی یکی اتفاقهای مهم زندگی رو می شمارم ... بیشتر فکر می کنم ....... آره خودشه یازده اسفند ، میگن ساعت پنج صبح بود وای خدای من چشام رو می بندم ، دیگه صدای سوختن هیزم ها برام مهم نیست صندلی رو به عقب می کشم ، صدای قیژ قیژ صندلی بلند میشه احساس می کنم که هوا سردتر شده ، چشمام رو باز می کنم و از روی صندلی بلند میشم ، یکی از هیزم ها رو بر می دارم که یک دفعه صدای باز شدن در رو می شنوم و باد شدیدی که وارد اتاق میشه تقویم از روی دیوار کنده میشه و یه راست می افته توی شومینه ، تقویم کم کم می سوزه ... هیزم رو سر جاش میذارم و به ساعت اتاقم نگاه می کنم ساعت یک و سی دقیقه نیمه شب رو نشون میده ...... امروز دوازدهم اسفنده امروز دوازدهم اسفنده و ...... پس اون ضربدر یازده اسفند روز مهمی بود؟! ...ش.ا.ی.د
تقدیم به : A . H
اما برای من تو آن همیشه ای ، که خدا را به تو سوگند می دهم
وقتی تو نیستی نه هست های ما چونانکه بایدند ، نه بایدها ... مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خورم پیرزن توی خیابون سراسیمه می دوید ، نمی دونست کجا بره و چکار کنه همه جا شلوغ بود پیرزن جایی رو نداشت ......... یه لحظه صدایی رو شنید که به نظرش آشنا بود وایساد .... به طرف صدا برگشت اون صدا پیرزن رو به توی چادری که کنار خیابون بود ، دعوت کرد خانم ...... بفرمایید توی چادر ، جا برای شما هم هست پیرزن سرش رو پایین انداخت و چند قطره اشک ... آخه دو روز پیش پیرزن ، اون مستاجر رو به خاطر اینکه اجاره خونه رو پرداخت نکرده بودند از خونه بیرون انداخته بود ، ولی حالا زلزله ......... |